بنام خداوند مهربان.می نویسم برای پسرم رادمان

خاطرات مرد کوچک رادمان فخاری

رادمان چهارساله

 

امروز به تو فکر میکنم
به زمانی که چشم گشودی
و آغوش زمان ضربان قلبش را با تو یکی نمود
دنیایم با تو آغاز شد

تولدت مبارك 

 

[ شنبه 1 شهريور 1393 ] [ 4:04 ] [ مامان سمانه ]

[ ]

مسابقه دعوا
رادمان:مامان بیا اینا دارن همدیگرو می کشن (اشاره به تلویزون که داره کشتی پخش میکنه) مامان:نه مامان اینا دارن مسابقه میدن زادمان:مگه دعوا هم مسابقه داره

[ سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 ] [ 5:24 ] [ مامان سمانه ]

[ ]

عکس زمستان92-1

[ دوشنبه 18 فروردين 1393 ] [ 16:21 ] [ مامان سمانه ]

[ ]

چرا؟چی؟چطور؟

خوب مسلما منم مثل خیلی از مادرا از سوال زیاد پرسیدن و هی چرا ؟چرا ؟کردن مخصوصا بی مورد ش خسته میشم .همیشه دلم میخواسته این چرا گفتن ها باعث پیشرفت و اضافه شدن به معلوماتت بشه .

داریم با هم کتاب میخونیم در مورد دندان و دندانپزشکی.

من:شکلات وشیرینی زیاد برای دندون ضرر داره

رادمان:ضرریعنی چی؟؟

یعنی تو خییلی بزرگ شدی و داری خستگی از تن من در میکنی.قلب

[ دوشنبه 18 فروردين 1393 ] [ 16:10 ] [ مامان سمانه ]

[ ]

رادمان و دوچرخه

امروز یعنی درست اولین روز زمستون  چرخ های کوچیک دوچرخت باز شدن و شما دوچرخه سواری رو یاد گرفتی ،خیلی زودتر از اونچه فکر میکردم. تصمیم داشتم سال دیگه چرخ های کمکی رو باز کنیم و فکر میکردن مدتها طول میکشه یاد بگیری ولی ظاهرا تو رو دست کم گرفتم خجالت.همیشه بهت افتخار میکنم بزرگ مرد کوچک منقلب

[ شنبه 30 آذر 1392 ] [ 13:36 ] [ مامان سمانه ]

[ ]

اولین کارنامه را دمان

ا

اولین کارنامه زبان و پایان ترم دوم عزیز مامان انشالله تو بالاترین درجات ببینمت  بهت افتخار میکنم  نفسم .

[ دوشنبه 18 آذر 1392 ] [ 2:00 ] [ مامان سمانه ]

[ ]

کاش من کارگر بودم

وسایل بنایی گوشه حیاط گذاشته رفتی طرفشون و با حسرت میگی کاش منم کارگر بودم.منم گفتم شما انشالله مهندس بشی وبعد یاد آور شدم که می خواستی خلبان بشی

بعد از چند روز میگی مامان من خلبان نمی شم چون وقتی میخوام هواپیما رو بلند کنم میترسم  پس من مهندس بشم بهتره.

[ پنجشنبه 9 آبان 1392 ] [ 20:47 ] [ مامان سمانه ]

[ ]

اومدیم شیراز

شنبه صبح ساعت حدودا 5صبح حرکت کردیم به طرف شیراز که خوشبختانه بیشتر مسیر رو خواب بودی .بلافاصله رفتیم کلینیک دکتر بعد از کلی گشتن کلینیک رو پیدا کردیم ولی تعطیل بود حتی یه شماره تلفن  یابرنامه و ساعت کاری هم رو در نبود از اونجا رفتیم یکم خرید چند دست لباس پاییزه برای شما گرفتیم و رفتیم خونه تا بعد از استراحت کوتاه دوباره بیاییم کلینیک شاید بعد از ظهر کسی باشه جواب گوی ما.بعد از ظهر بازم رفتیم  کلینیک که خوشبختانه باز بود شما تو ماشین خواب بودی و من هم پیش شما موتدم بابا رفت برای انجام کاراش حالا باید یه سری تست و عکس از چشماش میگرفت که ببینه میشه چشماشو لیزیک کرد یا نه .حدود چهار ساعتی کار بابا طول کشید و شما طول این مدت تو ماشین خواب بودی فقط نیم ساعت آخر بیدار شدی اونم هر طور بود مشغولت کردم تا حوصلت سر نره .بلاخره دکتر تایید کرده بود وبابا میتونست لیزیک کنه وبرای فرداش وقت عمل داده بود وحالا من با وجود شما دیگه نمی تونستم بابا رو همراهی کنم .بابا با عمو علی تماس گرفت اونم با اتوبوس اومد تا صبح با بابا بره برای عمل .صبح بابا و عمو علی رفتن ساعت 10برگشتن و گفتن ساعت12باید بریم و این شد که من و شما هم با هاشون رفتیم .تقریبا باوتاخبری که دکتر داشت 1/5طول کشید و بعدش برگشتیم خونه بعد ناهار درد چشم بابا شروع شد واصلا نتونست بخوابه شب باز برای معاینه رفتیم مطب که دکتر گفت چهارشنبه برای برداشت پانسمان بیایید .شما هم که حسابی حوصلت از دکتر رفتن سر رفته بود همش میگفتی بریم پارک هر چند که شب قبل هم با محمد پسر عموی من رفتیم برای شام بیرون و اونجا یه پارک بادی هم داشت ولی اینقدر خلوت بود اصلا دوست نداشتی و زود اومدی پایین وگفتی من نمیخوام بازی کنم وبرگشتیم خونه .بعد از مطب رفتیم شهر بازی ستاره .همون شب عمو علی برگشت لار وقرار شد ما تا چهار شنبه بمونیم .فرداش بابا چشماش خیلی درد داشت واصلا نتونست از خونه بیاد بیرون من شما رو بردم فضای سبز جلو خونه که سرسره و وسایل بازی هم داره ولی حتی یه بچه هم نبود واصلا تنهای بازی کردن رو دوست نداری یه دور بازی کردی شاید کسی پیدا بشه ولی نه خبری نشد میگی منو ببر شهر بازی میگم بابا چشماش درد میکنه نمیشه بریم .میگی تو منو ببر بابا بمونه خونه .میگم الان هوا تاریکه من تنهایی میترسم .بلاخره من وشما رفتیم مجتمع آفتاب اونجا چندتا اسباب بازی بود که بازم جای خوشحالی برای من که بازی کردی و برگشتیم خونه .صبح که بیدار شدی میگی بریم شهر بازی نه صبح شده هوا تاریکه دیگه نمیترسی بعدشم من مواظبتم .بابا بهت قول داد که شب بریم شهر بازی خلیج فارس وشب رفتیم واونجا حسابی بهت خوش گذشت بابا با وجود درد چشماش و تاری دیدش بازم به خاطر شما اومد و این چند روز تو خونه حسابی توپ بازی کردین .بعد از ظهر امروز هم میریم برای برداشتن لنز پانسمان واگه خدا بخواد شب برمیگردیم خونه.

[ چهارشنبه 10 مهر 1392 ] [ 13:39 ] [ مامان سمانه ]

[ ]

واین روزهای ما

خیلی وقته که برات ننوشتم خوب بعضی وقتها حسش هست وقتش نیست بعضی وقتها هم وقت هست حس نوشتن نیست خلاصه بلاخره امروز میخوام یه کوچولو برات بنویسم .با شروع پاییز و خنک تر شدن هوا ما هم سرحال تر شدیم وزندگیمون داره با نظم تر پیش میره ساعت خوابمون و بیدارشدمون یک کوچولو تغییر کرده و این جای بسی خوشحالی داره برای من .صبح ها در بعضی مواقع با بابا میری بیرون تا منم به کارام برسم .یکی از تفریحاتی که این چند روز حسابی ازش لذت میبری توپ بازی قبل از خواب بعد از ظهر وقبل از خواب شبه اونم با بابای مهربون وهر دوتون انقدر جیغ و دست و شادی میکنید و من با صدای شما غرق در خوشبختی میشم.

فعلا کلاس زبان رو گذاشتیم کنار به چند دلیل ولی هر روز میگی برم کلاس زبان وشاید این اصرار تو رای من و برگردونه و بازم اسمتو بنویسم .هر روز سی دی های زبان رو میبینی و حسابی مشتاقی .

کلاس موسیقی از مربیتون راضی هستم ولی از محیطش اصلا ولی فعلا چاره ای نیست جز تحمل چون خودت خیلی دوست داری با محیطش هم کنار میاییم .

همچنان علاقه به هواپیما و اشتیاقت به صحبت در مورد هواپیما ادامه داره و بابا سه شنبه که پرواز شب هست شما رو میبره تماشا و ما تا آخرین لحظه بیداری در مورد هواپیما و پرواز قصه میگیم و صحبت میکنیم.

قراره فردا بریم شیراز برای چشم بابا تصمیم داره چشماشو لیزر بزنه از شر عینک خلاص شه اول تصمیم داشتیم شما رو نبریم ولی امروز بابا گفت که بدون شما خوش نمیگذره وقرار شد همراهمون بیایی.صبح بابا شما رو از تخت اورد پایین میگه با ما میایی شیراز میگی مامان گفت بچه ها رو تو مطب و بیمارستان راه نمیدن بابا هم بهت گفت حالا بیا اونو هم یکاریش میکنیم دیگه ویکم رفتی تو فکر بعدش یه لبخند زیبا بهش زدی .

[ جمعه 5 مهر 1392 ] [ 15:05 ] [ مامان سمانه ]

[ ]

چرا شب شد

 

 

بعد از ظهر که دیگه هوا تاریک  میشه شاکی میشی که چرا شب شد وکلی نق میزنی منم همیشه میگم شب که خوبه هوا خنک تره میتونیم بریم بیرون وچند روزی من میرفتم تو نقش ماه وبهت میگفتم گه چرا باید بیاد وشب بشه .حالا امروز از صبح گیر دادی که چرا شب نمیشه ومن امروز نقش خورشید بودم واینکه وجودش چقدر برامون لازمه عاشق اینجور قصه گفتایی .

اینم رادمان بعد از مدتها مشغول آرد بازی

[ يکشنبه 3 شهريور 1392 ] [ 2:20 ] [ مامان سمانه ]

[ ]

سفر اصفهان 2

کوه صفه

 


ادامه مطلب

[ يکشنبه 3 شهريور 1392 ] [ 2:20 ] [ مامان سمانه ]

[ ]

رادمان خسته از سفر

 

[ يکشنبه 3 شهريور 1392 ] [ 2:19 ] [ مامان سمانه ]

[ ]

رادمان وسفر اصفهان

 

 

سلام .پسرم منو ببخش که نمی تونم لحظه به لحظه خاطرات قشنگ کودکی تورو ثبت کنم زمان اونقدر زود میگذره وخیلی چیزا زودتر از اونچیزی که فکرشو میکنیم به دست فراموشی سپرده میشه .

با عمو وعمه جون رفتیم مسافرت اونم اصفهان این اولین سفر شما به اصفهان بود .از وقتی متوجه شدی که میخوایم بریم اصفهان مرتب میپرسیدی کی میریم نصف جهان.خلاصه این که سفرمون نه روزه بود یک سفر کوتاه ولی پرخاطره اونقدر خاطراتش زیاد هست که اگه بخوام بنویسم چند صفحه میشه .خیلی بهمون خوش گذشت به جرات میتونم بگم بهترین سفر زندیگیم بود به چند دلیل که مهمترینش وجود تو وبابایی وهمسفرای خوب بود.

واین هم رادمان در سفرش به اصفهان به روایت تصویر

 

 

 

شهر بازی مجتمع خلیج فارس شیراز

 

 

باغ پرندگان اصفهان

 

 

 

ب


ادامه مطلب

[ يکشنبه 3 شهريور 1392 ] [ 2:19 ] [ مامان سمانه ]

[ ]

چند تا عکس از سفر مشهد

رادمان  فرودگاه مشهد شهریور91

 

[ يکشنبه 3 شهريور 1392 ] [ 2:18 ] [ مامان سمانه ]

[ ]

یه یادگاری

این عکس رو الان زهرا(نوه عمه مامان)برام فرستاد .اینجا میزارم تا بدونی زهرا چقدر دوستت داره.زهرا جون ممنون عزیزم.

[ يکشنبه 3 شهريور 1392 ] [ 2:17 ] [ مامان سمانه ]

[ ]